زنهای قصههایتان را اذیت کنید، مردم دوست دارند
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:03
«پریدخت» را که تمام کردم، دلم میخواست همه عصبانیتم را سر حامد عسکری هوار بکشم! دلم میخواست توی صورتش داد بزنم پریدخت چه گناهی کرده بود؟ چرا این بلا را سرش آوردی؟بعد یادم آمد که گفته بودید تنها راوی درد دلهای پریدخت قصه هستید، آزارش میدادید، چون مخاطب دوست دارد. یادم آمد که پریدخت قربانی است، قرب...
کاش یک خبرنگار جنگ بودم!
-
تاریخ: 1398/3/31 ساعت: 11:28
«دلم میخواست خبرنگار جنگ باشم» این اولین جملهای بود که بعد از دیدن فیلم «یک جنگ خصوصی» در ذهنم نقش بست. زندگی یک خبرنگار باید پر از هیجان باشه، اصلا ما خبرنگاری رو انتخاب میکنیم، چون از پشت میز نشس
زنهای قصههایتان را اذیت کنید، مردم دوست دارند
-
تاریخ: 1398/3/31 ساعت: 11:28
«پریدخت» را که تمام کردم، دلم میخواست همه عصبانیتم را سر حامد عسکری هوار بکشم! دلم میخواست توی صورتش داد بزنم پریدخت چه گناهی کرده بود؟ چرا این بلا را سرش آوردی؟بعد یادم آمد که گفته بودید تنها راوی
این مهمشدنهای دوست داشتنی
-
تاریخ: 1397/9/8 ساعت: 13:23
اینکه بنویسم هیچوقت بهش فکر نمیکردم، دروغه! دروغه بزرگیه که فقط دیگران رو میتونم باهاش گول بزنم، اما خودم میدونم قبل از اینحرفها مهم شده بود. فقط مهم شده بود، از اون دسته اهمیتهایی که برای شناخ
سال نو مبارکی :)
-
تاریخ: 1397/9/8 ساعت: 13:23
فکر میکنم همه ما سال که نو میشود؛ به روزهای گذشته، به همه آن ۳۶۵ روزی که بر ما گذشته است، نگاه دوبارهای میاندازیم. دفتر سال را این بار برخلاف عقربههای ساعت ورق میزنیم. برخی فصلها را سریعتر رو
مصائب اسبابکشی!
-
تاریخ: 1397/9/8 ساعت: 13:23
تیرماه سال ۸۷ بود، تازه دیپلم گرفته بودم و باید برای کنکور درس میخواندم، ولی قبل از عید زمزمههای تعویض خانه پرقدرتتر شد و بعد از تعطیلات نوروز خانه جدیدی در محله تازهای انتظارمان را میکشید. خانه
پاپ جوان؛ سنتشکن یا شکاک قرن؟
-
تاریخ: 1397/9/8 ساعت: 13:23
بالاخره تمام شد! بله بله میدانم، خیلیهایتان همان یکسال پیش همه ۱۰ قسمت سریال را دیده بودید، ولی من فرصت نکرده بودم و از طرفی چون خودم را ملزم به دیدن تنها یک قسمت از سریال در یک شبانهروز میکنم،
ماجرای دخترکی که خواب ستارهشناس شدن داشت
-
تاریخ: 1397/9/8 ساعت: 13:23
کمتر از ۱۲ ساعت قبل ساکنین کره زمین تجربه طولانیترین خسوف قرن را از سر گذراندند، اتفاق مهمی بود که حالا در صفحههای مجازی هرفرد میتوان ردپایی از آن را دید، کسی عکس هنری گرفته، کسی با همین گوشیها و
به وقت ۲۰ مرداد ۹۷
-
تاریخ: 1397/9/8 ساعت: 13:23
احساس میکنم یک هفتهای زمان لازم داشتم تا بتوانم همه کلمات و عبارات را در کنار هم ردیف کنم و از رفتن کسی بنویسم که اهمیتش را شاید فقط خودم بدانم و گاهی خودش. دیگر یک هفته شد؛ یک هفته تمام. یک هفته
«از دفترت چه خبر؟»
-
تاریخ: 1397/9/8 ساعت: 13:23
برای مصاحبه شماره خانهاش را داشتم، زنگ زدم و بعد از بوقهای زیاد همسرش برداشت، گفتم با منزل آقای صندوقی تماس گرفتم؟ گفتن بله و توضیح دادم برای مصاحبه تماس گرفتم. گوشی را دادند به آقای صندوقی و منِ
وقتی میگویم، «بادبادکباز» در ذهنم چه میگذرد؟
-
تاریخ: 1397/9/8 ساعت: 13:23
«بادبادکباز» را خیلی وقت قبل خوانده بودم، آنروزهای پُر از درد. کتاب هم درد را بیشتر میکرد، درست مثل یک خودآزاری میمانست که هرچه چاقویش را بیشتر در گوشتم فرو میکرد، من هم بیشتر لذت میبردم. به
روایتهای خشن از زندگی در قالب یک خبرنگار بیانگیزه!
-
تاریخ: 1397/9/8 ساعت: 13:23
فکر میکنم یک ماهی شده باشد که سریال را تمام کردهام، از اولین دقیقه اولین قسمت میدانستم قرار است در انتها غافلگیر شوم، غافلگیری از جنس دوستداشتنی شخصی به دلیل خبرنگار, بودن شخصیت اول ماجرا. «Sharp
خياباني با خاطراتش؛چه بد،چه بد!
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 2:35
باز هم همان خیابان، باز هم همان جنس دلتنگی، باز هم همان حسهایی کهگاه از سرو کولم بالا میروند. یک سال نیست، اما از ۱۰ ماه بیشتر است که خیابان وصال را به سمت بالا تا رسیدن به بلوار کشاورز پیاده نرفتهبودم، چند روز قبل وقتی قدم بر سنگ فرشهایش گذاشتم، چنان احساسی ناگهانی در وجودم زندهشد که ح
بي مقدمه
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 2:35
دو شب پيش، اين كلمات بدون اينكه بخوام، جوري توي ذهنم رديف شدن كه نتونستم جلوشون رو بگيرم و همين جور بي مقدمه متولد شدن... وقتی چیزی از پایه و اساس آدم رو اذیت کنه و ندونی باهاش چیکار کنی دیوانه کننده است.دارم به همه چیز شک میکنم بدون اینکه خودم بخوام یا اینکه دستی توش داشته باشم...شک میکنم به دوست
بهمني كه شروع شد
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 2:35
دلم میخواست، بعد از ۳ ماه که از آخرین پستم میگذره، حرفهای بهتری برای زدن داشته باشم، اما نشد! نه اینکه نخوام، نشد!اولش روزای آخر آذر بود که یه موضوع تمام روزهام رو گرفته بود و دنبال فرصتی بودم که مکتوبش کنم، اما گویا دنبال فرصت نباید گشت، باید ساختش! اون موضوع با اینکه هنوز توی ذهنمه، اما دیگه دا
سومین سالگرد برای وبلاگ سه ساله ام!
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 2:35
آخرین امتحان درست مصادف شد با ۹ بهمن! نهمین روز ماه من!! ۹ بهمن همیشه خوب است، حتا اگر تنها باشی و امتحان داشته باشی. ۹ بهمن آنقدر خوب است که اگر کوچکترین ناراحتیای در گلویت نشسته باشد، بیآنکه بفهمی، همهاش را به دست فراموشی میسپاری و آن وقت تو میمانی و ۹ بهمنت!! شاید این حرفها تکرای باشند و
آدم ها و دسته هایشان
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 2:35
آدمها چه در زندگی روزانه و چه در اطراف همه ما میتوانند دسته بندیهای مختلف و البته جالبی داشته باشند! مدتی میشود که روی این دسته بندیها فکر میکنم و هر کسی را که میشناسم، در ابتدای امر در دستهاش قرار میدهم و بر اساس جایگاهش با او رفتار میکنم، کاری که از انجام دادن آن بسیار لذت میبرم و نار
من نمیشناختمش
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 2:35
هیچ وقت از مرگ نوشتن و از مرگ حرف زدن را دوست نداشتهام. آن روزها که پدر بزرگ و داییام در فاصلهای یک ماهه بار سفر بستند و از بهتش هنوز هم نامشان را با ترس بر زبان جاری میکنیم، از این حادثه گریز ناپذیر هرگز ننوشتهام. این روزها اتفاقی افتاد که ناخودآگاه احساس کردم حالا زمان آن است که بنویسم، از
روز خبرنگار
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 2:35
امسال برای اولین بار! روز 17 مرداد، حس خبرنگار بودن داشتم، پارسال درست همین روز برایم بی معنی بود، خبرنگار بودن دور ترین اتفاق آن روزها بود. اما امروز، امروزی که گذشت، خبرنگار بودن را با تمام وجودم حس کردم، پستی ها و بلندی های زیادی داشته ام، تجربه های تلخ و شیرینی را از سر گذراندم. من می دانم حس
چهارمین شمع
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 2:35
چهار سالگی ات مبارک جاودانگی من! این روزها و به آرامی یقین پیدا کرده ام که به گمانم زندگی باید همین باشد! برچسبها: تولد+ نوشته شده در نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۵۸ ب.ظ توسط نگين داودي |