خرید بک لینک
«پریدخت» را که تمام کردم، دلم می‌خواست همه عصبانیتم را سر حامد عسکری هوار بکشم! دلم می‌خواست توی صورتش داد بزنم پریدخت چه گناهی کرده بود؟ چرا این بلا را سرش آوردی؟بعد یادم آمد که گفته بودید تنها راوی درد دل‌های پریدخت قصه هستید، آزارش می‌دادید، چون مخاطب دوست دارد. یادم آمد که پریدخت قربانی است، قربانی تصمیم‌های خودخواهانه یک مرد. یادم آمد پریدخت داستان، تنهایی خیلی از دخترهایی‌ست که دلشان بند می‌شود. ولی آقای عسکری من از سیدمحمود شما عصبانی هستم، او از عاشقی کردن تنها قربان صدقه رفتنش را می‌داادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:03

«دلم میخواست خبرنگار جنگ باشم» این اولین جملهای بود که بعد از دیدن فیلم «یک جنگ خصوصی» در ذهنم نقش بست. زندگی یک خبرنگار باید پر از هیجان باشه، اصلا ما خبرنگاری رو انتخاب میکنیم، چون از پشت میز نشسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: جمعه 31 خرداد 1398 ساعت: 11:28

«پریدخت» را که تمام کردم، دلم میخواست همه عصبانیتم را سر حامد عسکری هوار بکشم! دلم میخواست توی صورتش داد بزنم پریدخت چه گناهی کرده بود؟ چرا این بلا را سرش آوردی؟بعد یادم آمد که گفته بودید تنها راوی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: جمعه 31 خرداد 1398 ساعت: 11:28

اینکه بنویسم هیچوقت بهش فکر نمیکردم، دروغه! دروغه بزرگیه که فقط دیگران رو میتونم باهاش گول بزنم، اما خودم میدونم قبل از اینحرفها مهم شده بود. فقط مهم شده بود، از اون دسته اهمیتهایی که برای شناخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: پنجشنبه 8 آذر 1397 ساعت: 13:23

فکر میکنم همه ما سال که نو میشود؛ به روزهای گذشته، به همه آن ۳۶۵ روزی که بر ما گذشته است، نگاه دوبارهای میاندازیم. دفتر سال را این بار برخلاف عقربههای ساعت ورق میزنیم. برخی فصلها را سریعتر رو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: پنجشنبه 8 آذر 1397 ساعت: 13:23

تیرماه سال ۸۷ بود، تازه دیپلم گرفته بودم و باید برای کنکور درس میخواندم، ولی قبل از عید زمزمههای تعویض خانه پرقدرتتر شد و بعد از تعطیلات نوروز خانه جدیدی در محله تازهای انتظارمان را میکشید. خانهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: پنجشنبه 8 آذر 1397 ساعت: 13:23

بالاخره تمام شد! بله بله میدانم، خیلیهایتان همان یکسال پیش همه ۱۰ قسمت سریال را دیده بودید، ولی من فرصت نکرده بودم و از طرفی چون خودم را ملزم به دیدن تنها یک قسمت از سریال در یک شبانهروز میکنم،ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: پنجشنبه 8 آذر 1397 ساعت: 13:23

کمتر از ۱۲ ساعت قبل ساکنین کره زمین تجربه طولانیترین خسوف قرن را از سر گذراندند، اتفاق مهمی بود که حالا در صفحههای مجازی هرفرد میتوان ردپایی از آن را دید، کسی عکس هنری گرفته، کسی با همین گوشیها و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: پنجشنبه 8 آذر 1397 ساعت: 13:23

احساس میکنم یک هفتهای زمان لازم داشتم تا بتوانم همه کلمات و عبارات را در کنار هم ردیف کنم و از رفتن کسی بنویسم که اهمیتش را شاید فقط خودم بدانم و گاهی خودش. دیگر یک هفته شد؛ یک هفته تمام. یک هفتهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: پنجشنبه 8 آذر 1397 ساعت: 13:23

برای مصاحبه شماره خانهاش را داشتم، زنگ زدم و بعد از بوقهای زیاد همسرش برداشت، گفتم با منزل آقای صندوقی تماس گرفتم؟ گفتن بله و توضیح دادم برای مصاحبه تماس گرفتم. گوشی را دادند به آقای صندوقی و منِادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: پنجشنبه 8 آذر 1397 ساعت: 13:23

«بادبادکباز» را خیلی وقت قبل خوانده بودم، آنروزهای پُر از درد. کتاب هم درد را بیشتر میکرد، درست مثل یک خودآزاری میمانست که هرچه چاقویش را بیشتر در گوشتم فرو میکرد، من هم بیشتر لذت میبردم. به ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: پنجشنبه 8 آذر 1397 ساعت: 13:23

فکر میکنم یک ماهی شده باشد که سریال را تمام کردهام، از اولین دقیقه اولین قسمت میدانستم قرار است در انتها غافلگیر شوم، غافلگیری از جنس دوستداشتنی شخصی به دلیل خبرنگار, بودن شخصیت اول ماجرا. «Sharpادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: پنجشنبه 8 آذر 1397 ساعت: 13:23

باز هم همان خیابان، باز هم همان جنس دلتنگی، باز هم همان حسهایی کهگاه از سرو کولم بالا میروند. یک سال نیست، اما از ۱۰ ماه بیشتر است که خیابان وصال را به سمت بالا تا رسیدن به بلوار کشاورز پیاده نرفتهبودم، چند روز قبل وقتی قدم بر سنگ فرشهایش گذاشتم، چنان احساسی ناگهانی در وجودم زندهشد که حادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 2:35

دو شب پيش، اين كلمات بدون اينكه بخوام، جوري توي ذهنم رديف شدن كه نتونستم جلوشون رو بگيرم و همين جور بي مقدمه متولد شدن... وقتی چیزی از پایه و اساس آدم رو اذیت کنه و ندونی باهاش چیکار کنی دیوانه کننده است.دارم به همه چیز شک میکنم بدون اینکه خودم بخوام یا اینکه دستی توش داشته باشم...شک میکنم به دوستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 2:35

دلم میخواست، بعد از ۳ ماه که از آخرین پستم میگذره، حرفهای بهتری برای زدن داشته باشم، اما نشد! نه اینکه نخوام، نشد!اولش روزای آخر آذر بود که یه موضوع تمام روزهام رو گرفته بود و دنبال فرصتی بودم که مکتوبش کنم، اما گویا دنبال فرصت نباید گشت، باید ساختش! اون موضوع با اینکه هنوز توی ذهنمه، اما دیگه داادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 2:35

صفحه بندی